تبليغاتX
هلیا استار

 

نمی دونم که حتی چی باعث شده که دیگه حرفامو نتونم به کسی بزنم و برای خالی شدنم مجبور شم که بیارمشون روی کاغذ ، وقتی با خودم فکر می کنم که چی شده که دیگه حتی دل خودم هم دست خودم نیست دلم می خواد اون موقع فقط به حال خودم اشک بریزم. وقتی احساس می کنی زندگی ات پر از بن بست شده مخصوصا از جانب کسی که واقعا دوستش داری و حتی دیگه نمی تونی صداشو بشنویو حرفتو بهش بزنی اون موقع است که دیگه صبح که می شه هیچ وقت از جات پا نشی و به خواب ابدیت فرو بری . اصلا دلم نمی خواد احساس کنید که من یه آدم افسرده بیچاره هستم اما فقط همین رو می دونم که به هر وقت حتی به خودم هم اعتماد کردم ضربه خوردم حتی از خودم......       من نمی دانم شاید قربانی عقده های پیشین هستم که نمی توانم به هیچ کدام هم اعتراض کنم. دوباره برای خودم می نویسم بانوی تنها ، تو دیگر تکیه گاهت نمی تواند شانه های خالی باد هم باشد شانه های آزادی که تکیه گاه همیشه ی اشک های بیکرانت بوده است. این یک خیال نیست و نه حتی یک تصور دور از دسترس بلکه صدای فاصله هایی هست که غرق در ابهامند که سهراب در مورد آنها می گوید .نمیدانم پس تکلیف عشق و اشک های پنهانی روی بالشم چی می شود......؟؟!!!!                                 

 

نوشته شده توسط هلیا . د

سه  شنبه  9 آبان    1385

+ نوشته شده در سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 15:25 توسط هلیا