با من بمان ای بهار

در مسیرم گل اقاقیا رفته بود
که عطر غمناک اقاقیا مانده بود
در مسیرم آواز رفته بود
که تکه های شکسته ی اصوات مانده بود
در مسیرم - چگونه بگویم ای دوست
که در سال خوب چه ها رفته بود
و در سال بد چه ها مانده بود؟؟
مهمان سال بد بشنو!!
من از سال های خوب به سال بد آمده ام
و تو در عطر غمناک اقاقیا٬
و در کنار تکه های شکسته اصوات به دنیا آمدی.
دست کوچک گلگونت را٬ دخترکم
در دست پیر من بگذار
تا وحشتی معطر ٬ درمانده ات نکند.
راه دراز در امتداد سال بد٬
نگاه کن به کجا می رود. می بینی؟؟!
تو آن زمان کجا بودی تا ببینی٬
راه خاکی پشت خانه های ما که از میان
درختان آزاد اقاقیا می گذشت٬ به لطافت یک راه خاکی بود
که از میان درختان آزاد اقاقیا بگذرد.
و نگاه پرندگان٬ که در آن خورشید های کوچک می درخشیدند
براستی چون نگاه پرندگان و روزهای آفتابی بود
و چه باغها که عین تصویر باغها بودند
مهمان سال بد بشنو!!
دیر آمدی
در سال بد که سال سفر بود آمدی:
مویه کنان٬ دست برادرم را به دندان گرفتم
و دویدم و به جامه ی پدر آویختم
و فریاد زدم: کجا می روی پدر؟؟
و او چه مردانه گفت: (( سفر!))
و.... خندید.
و چه آرام گفت: " برای تو سوغات بسیار می آورم
برای تو عسلی می آورم از کندو های زنبوران رها در گلها
برای تو یک قالیچه می آورم با نقش های سرمه ای و سرخ
برای تو یک پوستین سفید و یک جفت چکمه ی سیاه می آورم
برا ی تو یک اسب سفید می آورم
و برای تو یک تفنگ....."
و من می دانستم که پدر از آن سفر هیچ نمی آورد
که در نگاه منتظرش خندیدم...
بعد از پدر٬ درختان آزاد اقاقیا رفت
و آن صدای آواز رفت.
بعد از پدر برادر ها رفتند
و بعد باز هم برادر ها
آنها را همچون پدر ٬ بر اسبهای سپید مرگ نشاندند
و شربت شهادت نوشاندند.
مهمان سال بد بشنو!!
در سال بذ٬ شک جانشین ایمان شد
نفرین٬ جانشین دعای خیر.
و جامه های سیاه جانشین رنگهای قالی
در سال بد٬ صدای رگبار بود و تسلط مار
در سال بد ٬ غروب لبخند بود و طلوع مداوم غم
در سال بد ٬ تنها گدایان به ما سلام می کردند
شاید بزرگتر شده بودم
که روزی جرات گفتن یافتم:
مادر اینها کجا می روند؟؟ می میرند؟؟
بله.... اما بدان که مرگ اینگونه مرگ سوغاتی خداوند است.
آه ........ این همه سوغاتی؟؟ کافی نیست؟؟؟
مهمان سال بد باور کن!
در سال بد مرثیه ساختم شفا نبود.
قصه نوشتم دوا نبود
اما دخترکم ٬ هیچ نساختن هم روا نبود.
مهمان سال بد بشنو!!!
دیر آمدی
بسیار دیر
اما اینک دست کوچک گلگونت را
از دست پیر من جدا کن
و در میان شکسته اصوات و
عطری غمناک٬ بی من باش
کس چه می داند؟؟
شاید این منم که زود می روم
شاید این تویی که به هنگام می رسی
شاید طلوع٬
در کمرکش ایستاده است.
غزل داستانهای سال بد / نادر ابراهیمی