درپستوی تاریک قلبم نشسته بودم - زمزمه می کردم و در خود فرو رفته
بودم ناگاه صدایی شنیدم که سکوتم را بهم زد٬ وقتی که برگشتم جز یک
ردپاچیزی ندیدم - صدایش مثل جشن تولد بهار بود. عطری که داشت
مست کننده و مدهوش کننده بود. ![]()
![]()
من نمی دانستم ٬ ناخواسته پرکشیدم- پر کشیدم تا دستهایش را گرفتم.
او کیست - همچنان من نمی دانستم
او قدم بر می دارد و من رد پایش را می بینم - اما نمی داند که این بار
من تقلب نکردم.![]()
ای ستاره! کاش بدانی کاش بدانی من کیستم .؟؟!!


تولدم مبارک![]()
آمدی٬
پا نهادی محکم
تلخ ترین خاطره ات سکوتی سنگین بود.
اما رویاهایت را خوب حفظ کردی
بانوی سکوت
بانوی اردیبهشت٬ تولدت مبارکـــــــــــــــــــــــــــــــــ![]()
![]()
![]()
خیلی چیزا مرده است .....
خیلی حرفها نا تمام مانده است. این روزها حتی شوق رجز خوانی هم در ما مرده است.
نمی دانیم پیش به سوی کدام سرنوشت هستیم عصرها که می شود بغضی به تمامی حرفهای
نزده دیروز و فریادهای خفه شده گلویمان را می فشارد..... و آقایان دکتر تشخیص می دهند
حساسیت فصل بهار است.
دیگر حتی از مترسک های کنار تیر چراغ برق هم می ترسیم و حتی به این هم فکر نمی کنیم
که پس تکلیف شعور اجتماعی ما چه می شود.......؟؟؟!