مثل شکوفه های سفید بهاری
مثل یک رویای کودکی
لبخند زدی بر همه غم هایمان
آمدی و نجوای زیبای با تو بودن را
در چشمانت دیدیم
ای زیبایی شکوفه های گیلاس
تولدت مبارکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ![]()
![]()
هليا
هلیا برای دوست داشتن هر نفس زندگی،دوست داشتن هر دم مرگ را بیاموز
و برای ساختن هر چیز نو خراب کردن هر چیز کهنه را
و برای عاشق عشق بودن عاشق مرگ بودن را.
به یاد بیاور که در این لحظه ها نیاز من به تو نیاز من به تمام ذرات زندگی است.
...به من بازگرد!
به همه سوی خود بنگر و باز میگویم که مگذار زمان پشیمانی بیافریند.
پس آن پرنده های مجله ها که هرگز بی سر آغازی به نام ((ما))در اندیشه هایت پر نمیگرفتند کجا رفتند؟
من هرگز نخواستم که از عشق افسانه ای بیافرینم
باورکن!
...تو زیستن در لحظه ها را بیاموز
هیچ پایانی به راستی پایان نیست.در هر سرانجام مفهوم یک آغاز نهفته است.
چه کسی میتواند گفت تمام شد ودروغ نگفته باشد؟!
بگذار آنچه از دست رفتنیست از دست برود ، تو در قلب یک انتظار خواهی پوسید.
به خاطر داشته باش سکوت اثبات تهی بودن نمیکند.
هیچ پیامی آخرین پیام نیست و هیچ عابری آخرین عابر!
کسی مانده است که خواهد آمد .باورکن!کسی که امکان آمدن را زنده نگه میدارد.
برای چه پشیمان باید بود؟
برای آنچه از دست رفته است؟
یا برای آنچه به دست آمدنی نبود؟
شهر ها را نبود ما غریبه نمیکند.
در این سقوط ستارگان بر صحرا ، در این وارونگی اشیاء دراین سیطره ی غریب و انبوه درد، سخن از عزای باطل شب است ورجعتی به درون!
بخواب ...دیر است! دود دیدگانت را آزار میدهد.
دیگر نگاه هیچ کس بخار پنجره ات را پاک نخواهد کرد....
چشمان تو چه دارد که به شب بگوید؟!
شب از من خالیست هلیا....
(نادر ابراهیمی:بار دیگر شهری که دوست میداشتم)

گاه آهسته٬ گاه مصمم تر او می رود- آهسته و خرامان می رود ٬ طوفان می وزد – گردباد نرمی او را در خود می پیچد – همچنان بی اعتنا می رود... در تکاپوی چیست ؟؟!! در خیال رسیدن به کیست؟؟؟!!
مردم از کنارش می گذرند٬ او می بیند و می رود - در اوج خروش تاملی می کند و بعد از
آن بی صحبتی نگاهی می کند و می رود.
هیچ کس نمی داند او چه می خواهد یا در پی یافتن کدام معشوقه دست نیافتنی است. هیچ
کس نمی داند در دلش چه غم بزرگی دارد- حتی بروز نمی دهد.
اشک هایش می ریزد و اما در چشم هایش بجز یک لبخند دردناک چیزی نیست. هیکل تکیده اش خم نمی خورد در کمال آرامش اما وجودی پر از غوغا به آن بی صحبتی ادامه می دهد و همچنان می رود.
دست نوشته هایش را می سپارد به دست باد و کوله باری از حرفهای نزده به مردمانی که در باورهای خود گم هستند و هیچ گاه اوج یک واژه را درک نکرده اند بر دوشش می کشد و همچنان به راهش ادامه می دهد..........
هیچ سوالی از این مردمان سر در برف فرو کرده ندارد – نمی داند که اینان که در مستی خود سرگردانند به کدامین راه متعالی دست پیدا می کنند.
حرفها حرفهای پوچ همیشگی است. غصه ها٬ غصه های نداشتن های دیروز است در تاریکی ها گم می شوند- با کوچکترین نگاه معنا داری می شکنند. با یک حرف گریه می کنند و از ترس از دادن داشته های پوچ شان دست به قسم های نا کرده می زنند.
براستی در مستی خود گم هستند این جماعت که حتی معنای سکوتشان را هم نمی دانند. فریادهایشان بی صداست که حتی در بغض هایشان هم نمی دانند چرا و برای چیست؟؟؟!!!
او می بیند و می رود.
براستی چرا......؟؟؟!!!